تبلیغات
pishdaneshgahi4
pishdaneshgahi4

درود

دوستان بدجور دل از هجرتان تنگیده. ولی فایده نداره مثل اینکه جمع

ما از هم پاشیده خفن. ماهم دون کیشوت وار برای خودمون الکی

مینویسیم ودل خوش کریدم که یک جماعت البرزی پست مارو

میخونن. نه باباجون این خبرا نیست. اصلا در قید وبند این چیزا نیستن

دوستان. سرشون به هزار ویک چیز جورواجور گرمه ماشاالله هرروز

هم به دنیایی مجازی سرمیزنن اما زورشون میاد یه سری هم به این

وبلاگ فلک زده بینوای روبه زوال بزنن.البته توقعی هم نیست وقتی

نویسندگان وبلاگ به جز شخص شخیص بنده که همون تیره ی

روسیاه باشم هم دیگه به وبلاگ سرنمیزنن از بقیه چه توقعی

هست. مخصوصا اون مهندس هودنمای بدطینت که چنان بار سفر از

بین دوستان بسته انگار اصلا در البرزی حضور نداشته. یعنی من اگه

اونو پیداش کنم....

 

 

بگذریم دنبال سوژه واسه پست میگشتم دیدم اصلی ترین معضل

کنونی هم مسلکان مشکل بیکاریست که اون هم از مشکل بیپولی

نشئت میگیره.هرچند که من خودم راه چاره ای برای این بحران به

اون صورت پیدا نکردم اما آنچه در چنته دارم برای شما عزیزان ول

میدم. برید استفاده کنید.

اصولا کار رو بعضی ها جوهره یک مرد میدونن. البته بعضی ها هم

اعتقاد دارن که جوهره مرد کار نیست بلکه عضو شریفه.بعضی ها

هم این جوهره رو سبیل میدونن. در عصر جدید اندکی به تعداد

دوست دختر معتقدن. قدیمی تر ها به تعداد نمازهای مستحب و

تسبیح انداختن های بی امان اعتقاد دارن. یه عده اندک نادان و بی

خرد هم جوهر مردانگی رو جوانمردی و صداقت واینجور خضعبلات

میدونن که زیاد مهم نیست چی میگن. به هرحال کار چه جوهر مرد

باشه چه دوات مرد چه نوک 5/10امش چیز خوب ولازمیه. اصولا اگه

آدم دستش تو جیب خودش باشه مفیده.چرا؟ چون اگه دستش تو

جیب خودش نباشه مجبوره دستش تو جیب دیگری باشه که اون

دیگری اکثرا اعم است از پدر یا مادر محترم که دست تو جیب اونا

گذاشتن مشکلات فراوان خود رو داره ساده ترینش اینه که وقتی

دستت تو جیب خانواده محترمه ممکنه شروع کنن به راه رفتن اووقت

دستت تو جیبشون گیر میکنه و مجبوری کشان کشان دنبالشان

بدوی. و یا اینکه ممکنه دست تو جیب بابا کنی و دفترچه قسطش رو

ببینی و شرمنده شی و اونوقت عذاب وجدان میگیری یا ممکنه شب

جمعه باشه و وقتی دست تو جیب بابا بکنی با ابزارهایی روبرو

بشی که برق از سه فازت بپره ولی بیخود برق از سه فازت میپره

چون اصلا هم تعجب نداره وقتی تعجب داره که اون ابزار مورد نظر تو

جیب تو باشه و بعدش ممکنه که وسوسه بشی که ابزار مذکور رو

کش بری و ازش استفاده های مفید یا نامفید بکنی و اون خودش دو

تامشکل داره:اول اینکه پول بیزبون پدر رو هدر میدی. دوم اینکه

ممکنه بخاطر اون بیخردی تو و کمبود ابزار یه نفر به اعضای خانوادت

اضافه بشه که اونوقت مشکلات مالی بسیار بیشتر میشه ودرنتیجه

دست به جیب بردن ها هم بیشتر و همینطوری به صورت تصاعدی

به اعضای خانواده اضافه میشه.

حالا اگه بخوای دست به جیب مادر محترم ببری باز مشکلات خودش

رو داره. نخست اینکه معمولا خانوما نقدینه رو توجیب نمیذارن وتوی

کیف میذارن که اون خودش هفت خانیه واسه خودش. اول باید دست

تو کیف بکنی اگه از بین ابزارهای آرایش گذشتی و دستت لای تله

موش گیر نکرد و دفترچه تلفن ولغت نامه دهخدا و سوهان ناخن واره

برقی و اینجور چیزا رو رد کردی تازه میرسی به پول. مشکل دیگه

اینه که شاید به خاطر اشتباهات گذشته تو و یا شاید به دلیل

خجالتی بودن پدر و زن بودن مسئول داروخانه محله مسئولیت خرید

ابزار محترم به گردن مادر خانواده باشه و آنگاه تو دوباره وسوسه

میشی و همه اون مراحل قبلی دوباره ممکنه تکرار بشه.

پس نتیج گرفتیم که باید دنبال یه کار گشت که از همه این مشکلات

رهایی بیابی. اون وقته که تو شروع میکنی به دنبال کار گشتن و

اولین کاری که به ذهنت میرسه بی بروبرگشت بخش تراکت و

تبلیغاته اما هر چه میگردی این منبع و مرجع پخش تراکت رو پیدا

نمیکنی که بری بهش بگی توروخدا انجان بده کارمن. اگه هم پیدا

کنی میگه تموم کردیم. تا یه آگهی میبینی که به تراکت پخش کن

نیاز داریم با ماهی سیصد هزار تومن.و ازاینجا میکوبی میری انقلاب تا

کار رو هوا بقاپی و اول از همه باید گزینش بشی. مسئول گزینش

حاج آقایی است با چشمان آبی و ممکنه رفیقت توی فرم جلوی

شغل قبلی بنویسه بیکار. اونوقته که حاج آقا خشمگین میشه و بهت

میگه هیچوقت هیچ جا نه نگو حتی به جای کلمه نه بگو خیر و کلا

اصلا به جای حرف نون خیر رو بکار ببر مثلا به جای نخواه بگو

خیرخواه. به جای نه سر بگو خیره سر. و اونجا تازه تاییدت میکنن که

بری طبقه پایین تا اسمت بره تو لیست. اونجا مسئول اینکار یه کمی

شوت میزنه بهت میگه روزی یازده ساعت کاره وتو میگی جناب

پخش تراکت که ساعتی نیست دونه ای است واون میگه من دونه

حالیم نمیشه ساعتی کارمیکنیم.و از تو مدارک میخواد وتو مثل احمقا

کارت ملیتو میدی بهش و بعد که میای خونه میبینی عجب حماقتی

کردی و دوباره فردا صبح باید بکوبی بری تهران تا مدارکتو پس بگیری.

بعدش به فکر کار تومغازه میفتی و از میدان آزادگان تا هفت تیر رو

بکوب میری و میبینی همه مغازه ها به یک خانم احتیاج دارن واونوقته

که فحش رو میبندی به جنس مونث. با خودت کلی کلنجار میری که

حتما کاریست زنانه و ظریف که به خانوم احتیاج دارن اما انقدر فشار

بیکاری بر روت ریخته که بالاخره با این حقیقت روبه رو میشی که

خانومای محترم چون جذاب ترن و مشتری رو میکشونن تو مغازه

بهترن وکار به اونا میرسه و کلی خدای بزرگ رو بخاطر جامعه

سالمت سپاس میکنی.

 

اونوقت به این فکر میفتی که چیکار میشه کرد تا این کار رو از دست

خانوما بقاپی. اولین فکری که به ذهنت میرسه اینه که شروع کنی

به پاک کردن واصلاح جامعه که عزیز من اینجور جلب مشتری و

جذابیت های جنسی کار درستی نیست و اصلا جاش اینجا نیست

جاش یجا دیگه است بعد میفهمی اون یجای دیگه تو کشور ما وجود

نداره ومتقاعد میشی که کاری نمیشه کرد وبه این نتیجه میرسی

که از اونور قضیه رو درستش کنی و تصمیم میگیری که همجنس

بازی و گی رو در جامعه رواج بدی تا همه به جای یک خانوم یک آقا

واسه ی فروشندگی بخوان اما تا تو بیای اون کارو بکنی سیل

پاکستان به کانادا رسیده.

 

توی همین کشمکش ها هستی که ناگهان به یک مغازه آکواریم و

ماهی برمیخوری که روش نوشته به یک کارگرساده

نیازمندیم. کلی خوشحال میشی و میری سراغش و میگی که برای

آگهی هاتون مزاحم شدم. اون میگه: ماهی های آب شور

رومیشناسی. تو میگی:نه. میگه: ماهی های گوشتخوار رومیتونی

تشخیص بدی میگی: نه میگه میتونی به کوسه آمپول بزنی میگی نه

بعد میگه پس براچی اومدی اینجا وتو تازه معنی کارگر ساده رو

میفهمی.اما فکر کردی که فهمیدی نه اشتباه کردی معنی کارگر

ساده رو وقتی میفهمی که میری به یه فست فود و اون هم دقیقا

یکارگر ساده میخواست وازش درمورد کار میپرسی و اون میگه که

طرز تهیه پیتزا انواع ساندویچ و پاستا رو بلدی تو میگی نه واون میگه

پس بدرد ما نمیخوری. و بعد ذهنت معطوف به این قضیه میشه که

کارگر پیچیده چه کارایی باید بلد باشه؟

سرت رو درد نیارم کلی میگردی و میچرخی و ناامید میشی. بعد به

این نتیجه میرسی که به شغل قبلیت بازگردی یعنی همون دست به

جیب بردن البته اینبار با رعایت نکات ایمنی و فنی.

و این کار رو ادامه میدی تا پایان تحصیلاتت که باید چهارساله تموم

بشه ولی نمیشه. بعد ازون باز تادوسال دستت تو جیبه چون یا میری

سربازی یا میری فوق لیسانس. بعدش با مدارک عالیه میری دنبال

کار ولی هیچ جا کار نیست احتمالا تا اون موقع چیزی به نام صنعت

تو این جامعه نمیمونه که تو به عنوان مهندس توش بری کار کنی و

اونوقت من کلی بهت میخندم و میگم یادته اون موقع منو مسخره

میکردی میگفتی مهندسی رو برا چی ول کردی حالا بخور. بعد دوراه

داری یا دستت بره تو جیب یا بری دنبال کارهای نامربوط ازجمله پخش تراکت و....................................

...

و اون جاست که تازه میفهمی منظور عرفا وفلاسفاه از چرخش دائم

وتکرار مکررات چیه.


نوشته شده در پنجشنبه 4 شهریور 1389 ساعت 02:58 ق.ظ توسط tire نظرات | |

با صدای چی؟؟؟..... جلز و بلوز

 

اونایی که دلشون برای پیش چهار تنگ شده خوشبختم. منم دلم

 

برای پیش چهار تنگ شده. کاریش نمیشه کرد و این همون

 

عنصر دورازدست بشره یعنی زمان. اصولا بشر به هر چیزی

 

که بخواد دسترسی پیدا میکنه وتا میتونه میرینه توش.

 

مثل جنگلهای آمازون یا تالاب انزلی یا هر چیز دیگه و احتمالا

 

در قرن های آینده باید خبر نابودی مریخ و منظومه شمسی رو هم

 

بشنویم و تعجب نکنیم همونطور زمانی که هیچ کس به فکرش هم

 

نمیرسید که زمین نابود بشه ولی الان دیگه اگه  این فکر براتون

 

مسخره است واقعا خاک برسرتون که نمیبینید. البته خوب مردم

 

کلا عادت دارن نبینن.  چون هر چی بلاهست از همین نابینایی

 

شکل میگیره . آدم نابینا نمیبینه و بعد نمیشنوه و چیزی هم نمیگه

 

و اونوقته که وجه شباهتش با خر یعنی سواری دادن بوجود میاد.

 

و اصولا یه عده هم هستن که سواری میگیرن و این روش گویا تا

 

پایان نمیدونم کی تاریخ آدمی ادامه داره. و اینجاست که شما معنی

 

((صمم بکمم عمی و هم لا یفهمون )) رو میفهمید. داشتم میگفتم

 

این عنصر پدرسوخته زمان رو تا حالا کسی نتونسته باهاش

 

 وربره. نمیدونم اینو باید از خوش شانسی دونست یا بد شانسی.

 

شاید در درجه اول فکر کنید که چقدر میتونه خوب وبدرد بخور

 

باشه. و هر کدوم برای خودتون شروع میکنید به دستکاری در

 

تاریخ و برای خودتون تاریخ مورد علاقه خودتون رو میسازید.

 

اما اگه شما اهل تاریخ باشید میفهمید که هدف اول این علم نمره

 

گرفتن نیست بلکه عبرت گرفتنه. برای همین هم همه باید تاریخ

 

بخونن تا عبرت بگیرن. پس نگو چرا من که رشته ام ریاضیه

 

باید تاریخ بخونم. باید بخونی ده برابر هم باید بیشتر بخونی تا

 

عبرت بگیری و وقتی مهندس مملکت شدی اشتباهات انیشتین و

 

ادیسون و دیگر مشاهیر رو تکرار نکنی.

 

داشتم میگفتم کلا هر چیزی که آدم اولش فکر میکنه خوبه بعد

 

میبینه نه تنها خوب نیست بلکه میتونه تبدیل به فاجعه بشه. مثل

 

نفت. یا مثلا برق یا موتور بخار یا انرژی اتمی که دست به دست

 

هم دادن و دارن مارو و آینده رو نابود میکنن. شاید الان فکر

 

کنین که من چقدر امل وعقب افتاده و این حرفام. نه اتفاقا متاسفانه

 

من نه تنها عقب افتاده نیستم بلکه جلو افتاده هم هستم و چون دیدم

 

اون جلوها چه خبره که دارم میگمم. دادا زندگی بدون نفت وبرق

 

و این حرفا سخت هست و حداقل هست. پس فردا که نبود اون

 

موقع میفهمی. پس فردا که نسل بشر نابود شد میفهمی. اما خوب

 

اینجا یه مساله دیگه هم پیش میاد اینکه اصولامگه تا الان که نسل

 

بشر بود چه گلی به سر خودش وبقیه کاینات زد که حالا نابود

 

شدنش مهم باشه خوب میشه گفت یجوری درسته ولی ازاونجایی

 

که انسان فطرتا کثیفه وقتی که داره غرق میشه همه رو با خودش

 

میکشه پایین  احتمالا در زمان نابودیش  بقیه چیزهارو هم

 

باخودش نابود میکنه و من هم دلم به حال بشر نمیسوزه دلم به

 

حال اون پاندای بدبخت  میسوزه که باید با ما نابود بشه. و همه

 

اینا از اونجا نتیجه میگیره که یه موجود که نمیشه گفت یه چیز

 

نمیدونم چی هست بیکار مارو برای خودش آفرید و زمین رو

 

برای ما البته اینجور که میگن ما شدیم اشرف مخلوقات. حالا من

 

نمیدونم این چجور اشرف مخلوقاتیه که جز خراب کاری چیز

 

دیگر بلد نیست. و بخاطر همین هم فکر میکنیم که هرکار دلمون

 

میخواد باید بکنیم

بنا براین شما فکر کن دیگه اگه زمان هم در اختیار بگیریم چی

 

میشه. و ای کاش میگفت که شما بدترین مخلوقات هستید و اگه

 

میخوایید که تو اون دنیا بهتون میوه و چلوکباب و داف بدم باید از

 

محیط زیست حفاظت کنید و اونوقت دیدن داشت که انسان

 

چیجوری انخوری یه الاغ رو انجام میداد.به هر حال من درکل

 

فکر مبکنم که این که ما به زمان نتونستیم تعدی کنیم خوبه. البته

 

چیزی به نام خوب و یا بد وجود نداره و لی از نظر خوب وبد

 

های من بده حالا از نظر خوب وبدهای شما نمیدونم البته تنها

 

چیزی که در این دنیا  برا انسان ارزش نداره همینه. یعنی اینکه

 

هر کسی خوب وبد خودش رو داره وما باید به خوب و بد انسان

 

ها احترام بگذاریم اما همه ما  فکر میکنیم که فقط خودمون

 

 میفهمیم و معنی زندگی ور دریافتیم. خوب این هم یکی دیگه از

 

ویژگی های اشرف مخلوقات دیگه کاریش نمیشه کرد.

 

ودر کل هیچ چیزی ارزش نداره به غیر از گوش دادن به آلبوم

 

مهسا وحدت و مایتی سام مک لین.

 

خوب حالا کلا اینارو بیخیال. چه میکنید. یعنی چکار میکنید نه

 

اینکه چه کس یا چیزی را میکنید.(شفاف سازی) ایام ایام

 

سوگواری امتحاناته. لیکن بعدش یه تابستون دانشجویی رو تجربه

 

میکنید بس نیک پس پیشنهاد میکنم ترم تابستونی برندارید. دادا

 

برندار.باشه؟

 

و بعد این هم که همه دارن میرن خارج. من نمیدونم چرا همه

 

دارن میرن خارج ولی خوب حتما یه مشکلی هست که همه دارن

 

میرن خارج دیگه پس نه توصیه میشود نرین خارج ونه توصیه

 

میشود برین خارج  و یا اگه میرین خارج برین سیرالئون که

 

شاخص توسعه جهانیش17/. هست و درآمد سرانه در هر سال

 

نود دلار. خوب اونجا مطمئنن کلی میتونین به همه چی فکرکنین

 

وخیلی براتون بدرد میخوره و یا برین کانادا که شاخصه توسعه

 

جهانیش 97/. و درآمد سرانه بیش از سی هزار دلار. اونجا هم

 

برای فکر کردن خوب ومفیده. و کلا فسیروا فلارض بلکه بگیرید

 

عبرت.

 

اینایی هم که من گفتم فقط برای این بود که بفهمید چقدر اطلاعات

 

عمومیم  بالاست(فخرفروشی)

 

الان دیگه نمیدونم چی بنویسم و فقط میخوام وقتمو صرف گوش

دادن بکنم..........

 

 

این پست رو به خاطر اسمش كه هیچ ربطی به متن

 

نداره تقدیم میكنم به علی نوترون(رشیدی) با صدای

 

جلز و بلوز


نوشته شده در پنجشنبه 20 خرداد 1389 ساعت 04:46 ب.ظ توسط tire نظرات | |

پادگان تعطیل است

 

سلام یا هر چیز مزخرف دیگه ای که باید باهاش یک متن مزخرف و مسخره رو شروع کرد.

سالها پیش حدود یک سال پیش یه کلاسی بود پیش چهار که یه مشت بچه نسبتا احمق توش نفس می کشیدن. زندگی هر چیز مزخرفی که بود اونا اون تو یعنی تو اون کلاس حال میکردن.

به هیچ کسی هم ربطی نداره اگه نمیفهمه که ما اون موقع به چی میخندیدیم. مهم این بود که ما میخندیدیم. خیلی زیاد. به همه چیز هرچیز مسخره ای که فکر کنی.

حالا دیگه اون کلاس قشنگِ مسخره نیست. یعنی هست ولی اون بچه ها دیگه نیستن. هر کدومشون الان یه گوری هستن یه گور نسبتا مسخره به نام دانشگاه. تو هزار ویک جای این کشور کهن و در حال حاضر مسخره.

مهم نیست که دانشگاه رفتیم و حالا مثلا آدم شدیم زندگی به همون مسخره ای که قبلا بود هست. و ما هنوز هم همونقدر احتیاج داریم که بخندیم و چقدر بده وقتی نمیتونی سر کلاس دانشگاه آروغ بزنی چون ممکنه یه دختر احمق بدش بیاد و در موردت فکرای احمقانه بکنه.

یا نمیشه یه گوشه دانشگاه جمع شد و هی سوت زد وبعد تف کرد تو زمین و یا نمیشه چتر بچه ها بشی. وما هنوز همونقدر به خنده احتیاج داریم.

ولی تو رفتی دانشگاه و فکر میکنی َآدم شدی وجو گرفته ای که دیگه باید مواظب رفتارت باشی به خاطر دیگران و این سرآغاز یه زندگی مسخره است که باید همیشه به دیگران فکر کنی نه خودت. ولی نه تو همون آدم احمقی با این فرق که فوق العاده احمق وبیشعورتر شدی. چون وارد یه جمع مسخره و بیشعور شدی. یا شایدم نه اما هنوز نیز به خنده احتیاج داری. تا به این دنیای تخمی بخندی.

پادگان البرز دیگه تعطیل شده ولی تو میتونی تو هر نقطه از دنیا یه پادگان برای خودت درست کنی پادگانی که میشه توش آروغ زد و به چیزای بی معنی بخندی. چون اصولا اصلا چیز معنی داری تو دنیا وجود نداره که حالا تو بخوای بهش بخندی یا بگریی.

پس سعی کنیم احمق نشیم . به خنده خود فکر کنیم خنده ی همیشه تلخ.

و آه ای دنیای لعنتی پادگانی فراهم آور از سربازان همیشه در دل غم وبر لب لبخند. که بخندند به بیهوده چرخیدن این رو به نابودی یعنی زمین و همین. همین کافی است نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

   کاش مارمولک بودمی در زیر سنگی پنهان شدمی و دنیایم بیش از یک سوسک و یک آجر ویک دمپایی نبود. و ساکن همیشه پادگان خنده دنیا بودم

  

 

 


نوشته شده در جمعه 3 اردیبهشت 1389 ساعت 06:49 ب.ظ توسط tire نظرات | |

آهنگ فوق العاده  زیبای آزادی از شادمهر عزیز.


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 5 اسفند 1388 ساعت 02:23 ب.ظ توسط dilly dally نظرات | |

خودتون تو ادامه مطلب بخونین.
ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 13 بهمن 1388 ساعت 12:50 ب.ظ توسط tire نظرات | |

خیلی با نمکه، حتمأ تو ادامه مطلب ببینید.

 


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 30 دی 1388 ساعت 02:00 ب.ظ توسط dilly dally نظرات | |

یه درود خالی بی حرف اضافه

هیات مدیره پیش چهار سابق تصمیم بر این گرفت که الان براتون میگم. دیگه هم حرف اضافه نباشه. وگرنه به علت مخالفت با رای شورا که همون مخالفت با رای دولت و همون مخالفت با رای رهبریست. میگم به جرم محاربه به کارتون ساندیس کیک همه گدا و گشنه ها رو مهمون کنن. بعدشم از بین عده قلیل اغتشاشگرا که حدود 30 یا 40 نفر بودن. میگم 300 نفر رو دستگیر کنن تا دیگه ماشین نیرو انتظامی رو ندزدین.

قرار بر این شد که یک شنبه یعنی 20 دی 1388 خورشیدی. ساعت 9 صبح. بریم مدرسه چرا؟

چون اخلاقش جوانمردانست. همچنین بچه ها ی پیش امتحان دیفرانسیل دارن. سه تا از معلما هم هستن. که دوتاشون حمزه لو و اسلامی و یکی دیگه هنوز شناسایی نشده. ان شا الله با کمک رادان اون یک هم شناسایی میکنیم و با قاطعیت باهاش برخورد میکنیم.

و روزهای دیگه جا نیست بریم . همینه که هست اگه زورت زیاده بیا بربم اوین حالیت کنم.

در مورد نظریه سبز. که یعنی سبز بریم مدرسه. عمومی نسیت. یعنی هرکی دوست داره سبز وتریپ محاربه بیاد هرکی هم که میخواد نه. باز بگید آزادی تداریم.

خلاصه هر کسی که این مطلب رو میخونه سریع به بقیه خبر بده(رسانه شمایید). چون وقت کمه دوستان من


نوشته شده در چهارشنبه 16 دی 1388 ساعت 07:58 ب.ظ توسط tire نظرات | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت